به گزارش اطلاعات آنلاین، روزگاری که شعر فارسی هنوز نفسنفسزنان از گردنه نیما گذشته بود، دو راه پیش رویش گشوده شد: راه اجتماعی و معترض شاملو و فروغ، که از خشم و زخم زمانه میگذشت، و راهی که هنوز کسی درست در آن قدم نگذاشته بود؛ راهی که نه از خشم، که از تماشا عبور میکرد. سهراب آن راه دوم را برگزید. در سالهایی که قلمها بوی باروت و اعلامیه میدادند و شعر، سنگر مبارزه شده بود، نشستن و از قایق و مروارید و کبوتر گفتن، خودش نوعی تجاوز به عرف بود. سهراب را به همین خاطر سالها «شاعر بیدرد» نامیدند؛ کسی که در میانهی آتش، گل میچید. اما «پشت دریاها» نشان میدهد که این داوری چقدر شتابزده بود.
چون این شعر، برخلاف ظاهر آرامشبخشش، شعر یک گریز است؛ و گریز همیشه از سر رضایت نیست. مصراع آغازین صریح و تقریباً خشن است: «قایقی خواهم ساخت، / خواهم انداخت به آب. / دور خواهم شد از این خاک غریب.» این لحن مصمم، این فعلهای مستقبل که پشت سر هم میآیند، لحن کسی نیست که در صلح است. این لحن کسی است که تصمیمش را گرفته و دارد میرود. و دلیل رفتن هم بیرحمانه روشن است: «که در آن هیچ کسی نیست که در بیشهی عشق / قهرمانان را بیدار کند.» پس این خاک، خاکی است که قهرمانانش خوابیدهاند و کسی بیدارشان نمیکند. این، اگر دقیق بخوانیم، تلخترین نقد اجتماعی است؛ فقط با زبان دیگری گفته شده.
نکتهی ظریف در بند دوم است: «قایق از تور تهی / و دل از آرزوی مروارید.» شاعر دارد میرود، اما نه برای صید. نه توری دارد که چیزی بگیرد، نه آرزویی که چیزی به دست آورد. این، گریزی است بیطمع. و همینجاست که سهراب از شاعران رمانتیک فراری جدا میشود: او به دریا پناه نمیبرد تا چیزی بیابد؛ میرود چون اینجا ماندنی نیست. حتی به افسون دریا هم دل نمیبندد: «نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر میآورند… دل خواهم بست.» پریهای دریایی، همان وسوسههای کلاسیک سفر دریاییاند (اودیسه را به یاد بیاورید) و سهراب از کنارشان رد میشود. او عاشق سفر نیست؛ او فقط نمیخواهد بماند.
قلب شعر، آن بند داخل گیومه است؛ سرودی که شاعر هنگام راندن میخواند:
«دور باید شد، دور. / مرد آن شهر اساطیر نداشت. / زن آن شهر به سرشاری یک خوشهی انگور نبود.»
اینجا سهراب کیفرخواست خودش را علیه «آن شهر» میخواند، و کیفرخواست از جنس سیاست نیست، از جنس هستی است. مرد آن شهر اسطوره ندارد؛ یعنی بزرگی، رؤیا، چیزی فراتر از خودش ندارد. زن آن شهر سرشار نیست؛ یعنی زندگی در او نمیجوشد. آینههایش شادی را تکرار نمیکنند، حتی یک چالهآب هم مشعلی را بازنمیتاباند. این تصویر آخر از همه دقیقتر است: در شهری که حتی آب کوچکش نوری را منعکس نمیکند، مشکل از نور نیست، از نبود سطحی است که نور را بپذیرد. مردم آن شهر ظرفیت تجلی را از دست دادهاند. و سهراب جملهاش را با یک خبر کوتاه میبندد: «شب سرودش را خواند، / نوبت پنجرههاست.» شب تمام شده. حالا باید رو به روشنایی باز شد. و این، پل عبور به نیمهی دوم شعر است.
نیمهی دوم، همان آرمانشهر معروف است: «پشت دریاها شهری است / که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.» و اینجا باید با احتیاط خواند، چون آسان است که این بند را خام و خیالپردازانه بدانیم. اما ببینید سهراب آرمانشهرش را با چه چیزهایی میسازد. نه با ثروت، نه با قدرت، نه با عدالت مجرد؛ بلکه با معرفت و نگاه. «دست هر کودک ده سالهی شهر، شاخهی معرفتی است.» در آن شهر، حتی کودک هم دانایی را مثل شاخهای در دست دارد. «مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند / که به یک شعله، به یک خواب لطیف.» این کلیدیترین سطر شعر است: تفاوت آرمانشهر سهراب با «آن شهر»، نه در اشیا، که در نحوهی نگریستن است. آدمهای آنسوی دریا چیزهای تازهای ندارند؛ آنها فقط یاد گرفتهاند به همان دیوار کاهگلی (چینه) طوری بنگرند که انگار شعله است. آرمانشهر سهراب، اصلاح جهان نیست، اصلاح چشم است.
و این، همان حرفی است که سهراب در تمام عمرش زد، فقط اینجا روشنتر از همیشه: مشکل ما کمبود جهان نیست، کمبود تماشاست. «شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند»؛ در آن شهر، شاعر صاحبمنصب نیست، وارث است؛ نگهبان سه چیز ساده: آب، خرد، روشنی.
اما نقدی هم هست، و باید گفته شود. شعر با تناقضی بسته میشود که شاید سهراب از آن آگاه بوده و شاید نه: «پشت دریاها شهری است! / قایقی باید ساخت.» یعنی پس از آنهمه راندن، پس از آنهمه «خواهم رفت»، باز در پایان به نقطهی صفر برمیگردیم؛ هنوز قایقی ساخته نشده. این میتواند زیبا باشد: آرمانشهر چیزی است که همیشه باید به سویش حرکت کرد و هرگز رسید. اما میتواند ضعف هم باشد: تصویری دلخواه که راه رسیدن به آن نشان داده نمیشود، و عملاً فقط در ذهن شاعر و در آب خیال ممکن است.
منتقدان اجتماعی آن دوران دقیقاً همین را میگفتند: که این آرمانشهر، گریزگاهی است برای نماندن و نجنگیدن، نه راهی برای ساختن. و باید منصف بود؛ این انتقاد، بهکل بیراه نیست. سهراب راه رسیدن را نشان نمیدهد چون اساساً به راه جمعی باور ندارد؛ نجات او همیشه فردی است، از جنس نگاه و کشف، نه از جنس ساختن مشترک.
با اینهمه، آنچه «پشت دریاها» را ماندگار کرده، همین صداقتش در ناتمامی است. سهراب آرمانشهری وعده نمیدهد که در دسترس باشد؛ او فقط اشتیاق به آن را، حسرت نبودنش را، و ضرورت بهسویآنرفتن را به ما میدهد. و شاید کار شعر هم همین باشد؛ نه ساختن آن شهر، که زنده نگهداشتن ایمان ما به اینکه چنان شهری ممکن است. در روزگاری که همه از خشم مینوشتند، سهراب از اشتیاق نوشت؛ و اشتیاق، اگر صادقانه باشد، کم از خشم انقلابی نیست.
«پشت دریاها»
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشهی عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر میآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشهی انگور نبود.
هیچ آیینهی تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست.»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است.
بامها جای کبوترهایی است، که به فوارهی هوش بشری مینگرند.
دست هر کودک ده سالهی شهر، شاخهی معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازهی چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.
(هشت کتاب. اصفهان: گفتمان اندیشه معاصر، چاپ اول، ۱۳۸۹. شعر «پشت دریاها» از دفتر «حجم سبز»)